ماسک کوچک کننده بینی ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
سایت رسمی آزمایشگاه نیـلو
پایگاه اطلاع رسانی تستهای غربالگری پیش از زایمان (سلامت جنین) و نوزادان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 1 دی ماه سال 1388

جالب نیست؟ به نظر من که خیلی هم جالبه .خانواده که چیزی نیست برو تو کار کشور. حد اقل 1+120+1200 یا 1440000 (یه میلیونو چهر صد و چهل و خورده ای هزار) کم جالب نیست!   ولی جالب تر از اون اینه که یهویی همسایتون چند زنه از آب در بیاد. به نظر مسخره است؟ اثلا هیچ هم مسخره نیست فقط یه خورده هیجان انگیزه و الا کلی هم میتونه اشک در بیار باشه.
بزا یه حساب سر انگشتی کنم: اگه یه نفر مثلا همین  خود من از یه سنی (مثلا 30) شروع به ازدواج کنم و تا 40 سالگی. هر ماه یه زن بگیرم و هر سال از هر کدوم یه بچه . تو این ده سال میشه 120 زن و از هر زن هر سال یه بچه تو ده سال از هر زن میشه 10 بچه و از همه زن های محترمم میشه 1200 تا بچه (البته بدون در نظر گرفتن 2 قولو و 3 قولو و ...nقلو های محترم .
. حالا بدون در نظر گرفتن چند قلو های عزیز بابا 1200 بچه و 120 زن و 1 شیر مرد میشه استارت خونواده من
این اواخر هم که قانون جدید به ما شیر مردهای ایرانی اجازه داده بدون اجازه زن یا احیانا زنهای قبلیمون سرشون هوو بیاریم. درستش هم همینه آب که از سر گذشت چه یه وجب چه خیلی وجب. حالا تو این بین تا یه حساب دیگه کنم یه کوچولو نصیحت مادر بزرگانه از طرف زن مش حست بخونیم :
زن مشت حسن میگه خانوما واسه پول و مردها هم واسه کنجکاویشون عروسی میکنن شاید هم بر عکس اینو گفتش درس یادم نیست ولی فرقی هم نمیکنه .تذکر کنکوری به سبک کارشناسی به ارشد شناسی :  من چون هنوز شروع نکردم به اذدواج درست بودن حفو نمیتونم تصدیق کنم شما هم تا عروسی نکردین روش حساب نکنین.
حالا بیخیال به حسابمون برسیم (یعنی همون حسابم) اگه همه این 1200 بچه قند عسل من همه پسر باشن و همه هم به سنت هیجان انگیز پدر بگرون سر  زیر خاک نکرده یه کشور میتونم با نوه هام تشکیل بدم حالا نتیجه هم نخواستم. میشه از هر پسر 1200 نوه و از هر 1200 بچه  خودم هم 140000 نوه .
یه آمار هم بدم که نگید نمیشه .
 زیست‌شناس برجسته، «یک چهارم از مردان یانوماموو در نبرد می‌میرند، اما جنگجویان باقیمانده اغلب در تولید مثل، بسیار موفق هستند. بنیانگذار یکی از روستاهای یانوماموو 45 فرزند و 8 زن داشت، پسرانش نیز پر زاد و ولد بودند، تا جایی که نزدیک به 75 درصد از جمعیت نسبتاً بزرگ روستا از نسل او بودند و اصولاً جنگیدن آن‌ها برای گرفتن زنان متعدد بود.

انواع اقدام به چند همسری

از آنجایی که ازدواج مجدد (خصوصاً اگر برای هوسرانی و بدون عذر موجه عرفی باشد) در کشور ما با هنجارها، انتظارات و ارزش‌های عموم مردم جامعه ناسازگار است، لذا معمولاً مردانی که قصد تجدید فراش دارند، تا حد امکان، آن را از چشم همه، حتی نزدیکترین خویشاوندان خود پنهان می‌کنند.[12] (این جناب همسایه ما هم تا این اواخر این عمل پر حال و هیجان رو هم انجوم میداد که ییهو لو رفت)

در مواردی هم شوهر از زندگی مخفیانه با زن دوم خسته شده و بعد از مدتی، به خیال این‌که آب از آسیاب افتاده است، جریان ازدواج مجدد خود را با زن اول در میان می‌گذارد یا شرایطی فراهم می‌کند که زن اول از جریان مطلع شود که البته در اکثر این مواقع حوادث پیش نشده‌ای اتفاق می‌افتد.
و...........
خلاصه میشه یه web کامل نوشت و حرف هم کم نیاورد.
این هم از جمله از فواید مرد بودنه .  

 

یه عکس بی ارتباط به موضوع  

دوشنبه 2 شهریور ماه سال 1388

 همیشه خداحافظی کردنم یه چند جلسه ای طول میکشه.  

این اواخر از بزرگ شدن یه کم خسته شدم  هیچی جای کارتون دیدنو تو سفر اون هم خونه گرند مادر محترمه رو نمیگیره .آنشرلی + باباب لنگ دراز + کتاب شازده کوچولو رو خریدم همین امروز هم میرم دهاتمون . کنار شرشر آب میشینم جایی که آقا رضا و تارش همیشه هستن .صدای آقا رضا قشنگ ترین صدای دنیا . واسه من که صدا یا صدای آقا رضا یا انریکه . خدا رو شکر آقا رضا همیشه هستش. میزنم تارم کاکا بامن بخون   درد دیری نه و کی باید  شنوفت .... دوسش دارم عاشقشم. آقا رضا یه آدم عادی نیست از اوناست که مزه شهر رو تا دلت بخواد چشیده ولی ته مزه ی عشق روستا اون رو برگردوند  . آقا رضا ...  

شب که شد تو حیاط دراز میکشم  صدای شر شر آب همیشه هستش , آسمون رو نگاه میکنم . نه اون آسمونی که تو  شهر میبنیم , اینجا یه چیز دیگه است ستاره هاش بیشتر از سیاهی شب تو چشم میزنن . اینجا میتونین راه مکه و شاه راه علی رو ببینین  ,  نه کهکشان رو نه کاه کشان رو .  

صدای شرشر آب , صدای پرنده های کوهی که شب دهات رو واسه زندگی انتخاب کردن . شبی که چشم منه تازه شهر دیده ی رنگ و لعاب باخته به اونا نخوره. 

شیر گاو تازه  , پنیر و ماست محلی  همه چیز اصطوره ایه مثل خواب مثل قصه ها  مثل دهات ما.  

 

دیگه بخوام هم نمیتونم آپ کنم گمونم  . این بار دیگه گمونم واقعا خدا حافظ

پنجشنبه 15 مرداد ماه سال 1388

 سلام دوستان. 

 

 یه چند مدت پیش بود یه وبلاگ که وبلاگ قشنگی بود دیگه آپ کردنشو متوقف کرد . از نویسنده وبلاگه دلیل خداحافظی شو پرسیدم . به نظرم میومد از اینترنت خسته شده . گفتش که فلسفه ای تو نوشتنش نداره و اینکه نمی دونه به چه دلیل محکمی مینویسه . این جمله ها رو من از جوابش برداشت کردم. اون موقع در حد یه توضیح برام بود ولی الان میبینم خودم هم فلسفه و دلیل نوشتنمو گم کردم و چیزی ندارم که بخوام روش پافشاری کنم . یه چیز که دلیل باشه واسه یه آدم مثل من . شاید واسه بی دلیل نوشتن هم باید بیشتر از این حرفها از دنیا سر دربیارم. من که کلی گیج و منگ شدم.  

خدا حافظ دوستان تا یه مدت طولانی 

جمعه 26 تیر ماه سال 1388

نمی دمنم من اینجوریم یا همه مثل منن . تا قبل کنکور چه قد برنامه داشتم . یه تابستون رو از خیال بافی ها و برنامه ریزیهام ساخته بودم یه تابستونه عالی ولی نمی دونم واسه چی این جور شده همش یا دارم زشت بد میارم یا از سر تنبلی خراب میکنم .دیشب هم از همه بد تر دل شکسته شدم. شکسته بند درست درمون هم که اثلا نجور.    

 

 

  

 

 

برش نرم بوی شکوفه های لیمو

           ترانه رفتن من 

هر دم به آبی ها دل بسته ام

           به دریا پریانی که سر از آب به در آوردند

                راهها می جویم 

                      و پر از خواهش کوچ از تن خود

 

ساده بازم پی ز پی باز پی از پی باختم

                       چشم هایم بسته است

                     گل لاله حس سبز

                            و زمین چون لاله

                           سرخ چون جولان دروغ

حس اهریمنی از سرّ زمین

         شک درون یک تناقض

        خورشید رها می تابد برگها می بارند

                        و من از خلوت یک شعر به دورم  

              ره بسوی یک تقدس کشاند است مرا 

                   و گذر از شب خوش  در کنار من گم گشته ز خویش 

                        

 

صادق پروین اعتصامی 

.............................................................................. 

ادامه داستانکم که تو گیر ودال یه دل شکستگی نوشتم    

  

...  

 

ماشا الله چشم بد به دو سلام کردند.من هم به حال استیصال سلامی و حال و احوالی جویا شدم وبه تعارف از ایشان در خواست هم نشین شدن کردیم.بدنش گویی به استخوانهایش آویزان مانده بود وسنگینی میکرد . هیکل کج و معوجش را روی تخت جا داد و با همان صدای ریز خود پرسیدند: کاکا صادق چیکارا میکنی با کنکور. خوب آماده شدی یا نه؟ خواستم جوابی بدم که پی گیر حرفش شد . میگوم راستی امتحانت کیه خواستم بگویم که تاریخ دقیقش رو نمی دانم که باز پرید وسط حرفم که کاکا میدونی چیه اگه هیچی هم نخونده باشی بازم هیج غمت نباشه تو کنکورراحت میشه تقلب کرد . اثلا اگه بخوای میتونم خودم جات بشینم یا هم مثلا چه میدونم سر جلسه واست یه کارایی کنم . راستی یه چیز دیه معدلتو که بالا رد کردی کاکا .باید این کار رو کرده بلشی راحت میری پیش بچه درس خونا میشینی رو دستشون . از رو سوالاتشون یا اثلا شاید هم دوست و رفیقی بود بهت رسوند .صدای جیر دارشو به طرز ناسیانه ای کلفت کرد - نرسوند هم کاری میکنیم برسونه .میدونی که چی میگم که کاکو. 

 دیدم زیاد پرت و پلا می گوید . گفتم کاکا غضنفر میدانی چیست شناسنامه ام را آماده دارم اگر می خوای برش بدار و به هر که خودت می خوای رای بده . اثلا می دانی چیست من فکر میکنم بهتر است این نبوغ و استعدادت را زیاد در گیر و خراب کنکور من نکنی الان مساله مهم تر انتخابات ریاست جمهوری هستش. الان مسایل کشور و عظت کشور خیلی مهمتره گمونم تو این عرصه بیشتر قدرت خدمت رسانی داشته باشی. 

 لازم به ذکر نیست که که کاکا غضنفر هم چون اهم قشر روشن فکر و احیا نا پول دار کشور از هوا داران سید میر حسین تشریف دارند .  

 -آره انتخابات هم موضوع مهمیه ولی من خدمت خودم را تموم کرم . با لحنی افتخار آمیز به مبارزات امروز خود اشاره کردند - خدا رو شاهد میگیرم با همین دستای مبارک امروز بالای 10 تا رای به سید دادم همین خودم تنها .تو ده هم که کل هم جز حاجی احمد با ایالش که سنگ محمود جون رو به سینه میزنن همه خودی هستن . همه بچه ها هم حقا گل کاشتن حالا جز خونه حاجی که هنر کنن دو تا رای خودشون رو بدن ، سید تو دهاتمون بالای چند صد تا رای میگیره. 

بازم دیدم زیاد داره پرت و پلا مگه.-آخه مرد حسابی روستای 79 نفره ما مگه چن تا رای دهنه داره که بخواد یه آمار این جوری بده . آخه مگه شهر هرته.  

 ولی معلوم بود که فکر و خیال غضنفر جای دیگه ای کار میکنه بدون توجه به من دنلال افکار خودش را گرفته گفت : دوست دارم فردا قیافه حاجی احمد رو ببینم که تو دهات خودمون اندازه خودمون و جمعیت گاو و گوسفندامون هم بیشتر واسه سید حسین رای رد کردیم بعد این چهار سال چه قیافه ای میشه. 

 تو همین اثنا بود که درب خونه باز زده شد . این بار خودم رفتم درب را باز کنم. پستچی بود که نامهای از طرف برادرم اشت که با خانوادمون توی شهر بودند. 

ادامه دارد

یکشنبه 21 تیر ماه سال 1388

دو سه هفته پیش بود می خواستیم حکومت وقت رو سرنگون کنیم یه چند روز قبل از کنکور.حالا من هم زیاد سیاسی نیستم فقط واسه تنوع هم که شده بود گفتم برم و یه گرد و خاکی راه انداخته باشیم.

روز انتخابات تو دهات خودمون منزل گرند مادر محترمه خود جلوس گزیده بودم (دهات ما 14 خانه دارد) و سخت مشغول عیش و نوش دوغ محلی با سبزی تازه بودم . (گوش شیطون کر تو کار انتخابات هم هیچ دخیل نمیشدم و بیشتر به دانشگاه فکر میکردم )

بر تخت خواب گرم و نرم تازه ای لم داده بودم و به تفریح تمام مشغول خواندن حکایت های بی نظیر صادق هدایت بودم درست کیفور شده بودم که ضعیفه ای وارد شد و گفت جوان دیلاقی غضنفر نام آمده می گوید پسر عموی تنی توست و برای آموزش راههای تقلب در کنکور و دیگر موارد مربوطه شرف یاب شده.

غضنفر پسر عموی دختر دایی خاله ی مادرم می شد . جوانی بیست و پنج شش ساله لات و لوت و آسمان جل و بی دست و پا و پخمه و تا بخواهی بد ریخت و بد قواره . بحمد الله در طول عمر دو بار بیشتر از زیارت جمالش مسرور و معشوف نشده بودم نشده بودم بار اول دمدمه های جلوس خود در زندگی که برای تبریک به دنیا آمدن این حقیر شرف یاب شده بودند و بار دوم هم همین سال پیش که به تمنای و خواهششان برای پاس نمودن یکی از دروس افتاده دیپلم این بد قواره و به جای ایشان به یکی از مدارس بزرگسال حضور خیر خواهانه رسانیدم.

خواستم به زنم بگویم که بگوید فلانی خواب است و شر این غول بی شاخ و دم رهایی یابم ولی متوجه شدم که نه خیر هنوز در کسوت مجردی میباشم و در همین اثنا پشت دست خویش را گزیدم که از اهم ترین فواید زن بی بهره مانده ان.

خلاصه نیاز به اازه من نبود و تا من اجازه دادم ایشان خود منزل را به انوار حضورش روشن ساخت

ادمه دارد.

پنجشنبه 11 تیر ماه سال 1388

 

 

 

خدا حافظ ..

قسمت خوب زندگی  

        جوب کثیف دم درب خانه  

                          هوای آغشته به بوی مریم   

                                خش خش برگها که نسیم را به نوازش وا میدارد  

 چیست؟ هست

 زندگی از سر چه؟

اندکی راحت طلبی    

گوژ پشتی که نه گداست ولی دست به سوی من ابلیس صفت وا کرده   

 

 باز می باردبرف و هوا هم سرد است 

                        لابد سقف خانه هم رو به شکستن است از زور آن همه برف 

یکشنبه 22 دی ماه سال 1387

 

 

آقای س به فرمایشات زیبای خود ادامه میدادند .اندکی خسته و ملول از بحث زیبا ولی بی مفهوم عزیزان بودم.

این اواخر کمی زندگی نا به سامان و بی نظمی داشتم از هر دری واسم بد می امد تصمیم های خوبی میگرفتم که عملی نمیشدند .تنبلی عذاب آوری هم کیشم شده بود و کل الاجمعین دور درس و مطالعه رو خط گرفته بودم. به قول پدر جان تلاش نمی کردم ودر حالی که می دونستم ره ترکستان را به پیش گرفته ام باز هم چون گاو سرم راپایین انداخته ودر ضمن سینه ام رو همچون شیر جلو داده  و راهی این گذر شده بودم . 

سرم رو که از فرط بی حوصله گی پایین افتاده بود را محظ وانمودبالا گرفتم که آری من هم به سخنان گهر بار آقای س که هنوز در چم و خم شعر نو بود را به گوش و جان می سپارم. 

میگفتم: این اواخر با زندگی زیاد شاخ تو شاخ میشدم .  تو همین فکر ها بودم که _  خدا یا منو از این زندگی به بهشت برگزار و در سلوکی عمیق فرو رفته بودم . که ناکهان ضربه ای محکم با تکانه ای (تکانه همان حاصل ضرب جرم در سرعت جسم و هر قدر تکانه بیشتر ضربه شدید تر است)معادل برخورد لگد یک الاغ خوش و سرحال بر پشت شانه ما فرود آمد. 

__خدایا به بادافر کدامین گناه ازراییل را چنین هولناک بر ما خواندی؟ 

گمان می بردم در راه بهشت هستم و این ضربه هم ضرب شستی از جانب خدا است که از طریق فرشته عزیز و گرانقدر مرگ بر ما وارد شده که چشم گشودم و با حرکتی سریع از سقوط خود بر روی دوستان که هنوز در حال صحبت بودند جلو گیری کردم. 

سرم را بر گرداندم استاد (ق) بودند (لفظ استاد را تنها من برای ایشان استعمال می نماییم ایشان فردی زنده دل اند)  

_استاد (ق) ..............و بی اختیار در آغوشش گرفتم 

سلامی و صحبتی و اظهار خوشهالی از دیدار یکدیگر پس از مدتی طولانی . 

استاد پس از خش و پشی با خانوم محترمشان وارد جمع ما شدند. (نگاه آقای س اثلا جالب نبود) 

استاد :  س خسته نشدی . بابا من از اون دور سر گیجه گرفتم چه رسد با این جماعت که یه وجبیه تو ان .و بعد برای توضیح صحنه فکشو یه چند بار بالا و پایین اورد. (خانومها سعی میکردند جلوی خنده خودشونو بگیرن) 

آقای س با حالتی مظلومانه سرشو پایین انداخت. 

استاد مشت آرومی به سینه آقای س زد و  گفت : آقای س بد شوخی نبودی که؟    

و در ادامه  با آون اسایه تو دستش گارد بکسی گرفت و پی گیر حرفش به س : جوجه نبودم دور برداشتی آره خودتو بابات من تنها . ده بیا جلو نترس آروم میزنم (استاد تو جوونی بکس کار میکرده و س هم قبلنا پیش ایشون یه دوره ای دیده بودن) . 

آقای س  هم از روی خجالتی از خود تراشیده سرشو پایین داد و فرمودند که : ما خاک پای استادیم . 

-استاد:برو بینم همون موقش هم چیزی بارت نبود . 

استاد تازه چانه اش راه افتاده بود و آبروی نداشته ای که تنها ادعای پوچ بود را بر روی کف سالن ولو می فرمایند. 

استاد: صادق جان یه نخ سیگار بده بینم. تا امدم بگم من سیگا...  گفت برو خودتو سیا کن من ختم تموم سیاه بازیام نصف تو بودم تو این کار کسوتی داشتم. 

خدایا استاد گیرش رو به طرف من چرخوندن. 

 

این داستان ادامه دارد

دوشنبه 16 دی ماه سال 1387

سلام . واسه پست قبلی ۹ تا نظر امد همه نظرات غیره از یکیشون بد جور به نوشته ها به خصوص  این اخریه اعتراض فرموده بودن . منم میگم حالا که این سبک نوشته نمی خاید باشه شاید از این جدیده بهتر خوشتون بیاد ادامه اون نوشته رو هم که به نظر خودم خوب بوده رو شاید تو پستای بعدی گذاشتم. 

  

 

 

 

 شروع: 

  آرتور در آستانه جشن فارغ التحصیلی دانشگاه به نزد پدرش رفت و به او گفت : پدر میدونید الان تنها چیزی که آرزو دارم داشته باشم چیه؟     ـ این که یه اوتومبیل کورسی داشته باشم . 

و به این ترتیب هر روز که به جشن فارغ التحصیلی نزدیکتر میشد امید بیشتری پیدا میکرد که پدرش به او یه اتومبیل کورسی هدیه دهد. تا اینکه بالاخره صبح روز فارغ التحصیلی او را به اتاقش خواند ابتدا به او گفت به داشتن چنین پسری افتخار میکند و بی نهایت دوستش دارد و سپس جعبه کادو گرفتهای را به او داد. 

 پسرک با شوق و ذوق جعبه را باز کرد . درون جعبه فقط یک کتاب جلد چرمی بود که اسم پسر جوان با طلا روی آن حک شده بود . پسرک که فکر میکرد درون جعبه سوییچ اوتومبیل را خواهد دید با عصبانیت به پدرش گفت: 

ـبا داشتن این همه مال و ثروت فقط این یک کتاب را به من هدیه می دهی؟ 

کتاب را با نفرت عمیقی رو میز گذاست و اتاق را ترک کرد. 

سالها سپری شد و پسرک در کار و کاسبی اش حسابی پیشرفت کرد و موفقیت های زیادی به دست آورد . خانه زیباییخرید و تشکیل خانواده داد . تا اینکه یک روز به او خبر دادتد که پدرش در بستر مرگ است .او که آخرین بار همان صبح فرغ التحصیلی اش پدر را دیده بود بلا فاصله تصمیم به دیدار پدر گرفت. ولی قبل از حرکتش تلگرافی به او رسید که پدرش از دنا رفته و او برای سر و سامان دادن به کارها باید زود تر خودش را به خانه پدریش برساند .وقتی وارد خانه پدری شد پر از غم  و اندوه بود . بعد از مراسم خاکسپاری به بررسی مدارک پدر پرداخت . در میان آنها کتابی که پدرش به عنوان هدیه فارغ...لی به او داده بود را پیدا کرد. در حالی که اندکی اشک می ریخت کتاب را باز کرد که ناگهان کلیدی از لای آن به زمین افتاد . تاریخ روی دسته کلید مال همان روز فارغ التحصیلی بود کنار تاریخ نوشته شده بود "به پسرم با عشق". 

   1      2      3      4      5      6    >>